هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار
اگر چه میگذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار
به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهدهی تلخی ریا بیزار
صدای قاری و گلدستههای پژمرده
اذان مرده و دلهای از خدا بیزار
به خانهام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت میکند از زندگی مرا بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
آزار داده انــد بســـي در جـــــوانـــي ام
بـي زار از جـوانـــي و از زنــــدگانـــــي ام
جانانه ام چو رفت، چرا جان نمي رود؟
اي مرگ! همتي! كه به جانان رساني ام
هرشب به ياد ماه رخت تا سحر گهــان
هر اختري اســـت، شاهــد اخترفشاني ام
بر تيرهاي كينه سپر گشــت ســــينه ام
آرم گـــواه، پيش تـــو، پشت كمـــاني ام
ياري زمرگ مي طلبم، غربتـم ببيـــن
امـــت پس ازتــو كرد عجب قدرداني ام!
موي سپيد وفصل جواني، خبـردهـــد
كزهـــجرخود به روز سيه مي نشاني ام
ديوار مي كنـــد كمكـم، راه مــي روم
ديــــگرمــــپرس حــال مــن وناتواني ام
سوزنده تر زآتش غم، غربت علي (ع) است
اي مرگ، مانده ام كه توازغم، رهاني ام
شاعر: علی انسانی
پ.ن : ایّام شهادت بزرگ بانوی دوجهان
حضرت صدّیقه ی کبری (سلام الله علیها)
بر تمامی شیعیان تسلیت باد
توان گفتن آن را با کسی نیست، چون کسی توان درک آن را ندارد...
پروردگارا زبان شکایت ندارم.
دلم می خواهد تا ابد این حال را داشته باشم ولی افسوس که
طاهر نیستم.
الهی بغض فروخفته ام چگونه بگریم؟
الهی بی آبروتر از آنم که چیزی را از تو درخواست کنم...
الهی در حسرت یک کربلا مانده ام.
حسرت به دلم مانده که برای یک دفعه حتّی در خواب
در بین الحرمین باشم.
بار پروردگارا من باغ و بوستان را نمی خواهم.
ما را با حوریان بهشت کاری نیست.
بهشت من هنگامی است که تو گویی
( يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي )
پ. ن : بارلها به حقّ زهرای مرضیّه (سلام الله علیها) این حال را
ازما مگیر.
برحمتک یا ارحم الرّاحمین.
تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را
بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند
چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!
ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم
کز نالههای زارم زحمت بود شما را
از عشق خوب رویان من دست شسته بودم
پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را
از نیکوان عالم کس نیست همسر تو
بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را
در دور خوبی تو بیقیمتند خوبان
گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را
ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت
باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را
تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن
در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را
ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی
مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را
مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد
این است وجه درمان آن درد بیدوا را
من بندهام تو شاهی با من هر آنچه خواهی
میکن، که بر رعیت حکم است پادشا را
گر کردهام گناهی در ملک چون تو شاهی
حدّم بزن ولیکن از حد مبر جفا را
از دهشت رقیبت دور است سیف از تو
در کویت ای توانگر سگ میگزد گدا را
سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت
" مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا "
من در کنار پنجره ی انتظار تو
ننشسته ام مگر به امید شکار تو
شاید خدا به «جبر» دلم را گذاشته است
در آن سوی معادله - در «اختیار» تو!
امشب بدون ماه، زمین شد سیاه پوش
یا یکسره جهان بشود داغدار تو
رعدی فلاش وار زد و آسمان گرفت
یک عکس از «نبودن» من در کنار تو!
چشمم شده سفید که باشد تشابهی
مابین رنگ چشم من و روزگار تو!
خورشید من بخواه که باشم ستاره ای
از تکّه های مشتعل بی شمار تو!!
شاعر: غلامرضا طریقی
پیداست اینان شام غریبان ندیده اند!!!
صلّی الله علیک یا رقیه

میآیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابهلای آتش و خون جمع کردهام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیدهام که دلم داغدار اوست
داغی چشیدهام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمهی «أحلیمنالعسل»
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که هم رنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
شاعر : علیرضا قزوه
آن کشته که بردند به يغما کفنش را
تير از پي تير آمد و
پوشاند تنش را
خون از مژه مي ريخت به تشييع غريبش
آن نيزه که مي برد سر
بي بدنش را
پيراهني از نيزه و شمشير به تن کرد
با خار عوض کرد گل
پيرهنش را
زيبا تر از اين چيست که پروانه بسوزد
شمعي به طواف آمده پرپر زدنش را
آغوش گشايد به تسلّاي عزيزان
يا خاک کند يوسف دور
از وطنش را
خورشيد فروزان شده در تيرگي شام
تا باز به دنيا
برساند سخنش را
پ . ن : ایّام شهادت سیّد و سالار شهیدان
بر تمامی عاشقان آن حضرت تسلیت باد
به جز از علي نباشد به جهان گرهگشايي
طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلايي
چو به کار خويش ماني در رحمت علي زن
به جز او به زخم دلها ننهد کسي دوايي
ز ولاي او بزن دم که رها شوي ز هر غم
سر کوي او مکان کن بنگر که در کجايي
بشناختم خدا را چو شناختم علي را
به خدا نبردهاي پي اگر از علي جدايي
علي اي حقيقت حق علي اي ولي مطلق
تو جمال کبريايي تو حقيقت خدايي
نظري ز لطف و رحمت به من شکسته دل کن
تو که يار دردمندي تو که يار بينوايي
همه عمر همچو "شهري" طلب مدد از او کن
که به جز علي نباشد به جهان گرهگشايي
شاعر: عبّاس شهری
پ.ن : عید ولایت، بر عاشقان
امیر المومنین مبارک باد
همچنان وعدهي بخشايش شاهنشاهش
مي كشد گمشدگان را به زيارتگاهش
نه در آيينه ی فهم است؛ نه در شيشه ی وهم
عاقلان آينه خوانندش و مستان آهش
به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسيده است به جز دلهره ی جانكاهش
از هم آغوشي دريا به فراموشي خاك
ماهي عمر چه ديد از سفر كوتاهش؟
كفن برف كجا؟ پيرهن برگ كجا؟
خسته ام مثل درختي كه از آذر ماهش
باز برگرد به دلتنگي قبل از باران
سوره ی توبه رسيده است به بسم الله اش
.: Weblog Themes By Pichak :.
