X
تبلیغات
راز دل ...

راز دل ...
غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست ... 

هرگز این قصه ندانست کسی : 

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فروداشت، نمی گفت سخن

 نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من  برسر مهر نبود

 آه این درد مرا می فرسود

(او به دل عشق دگر می ورزد؟) 

گریه سر دادم در دامن او 

های هایی که هنوز  تنم از خاطره اش می لرزد

 بر سرم دست کشید

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم 

که دلش با دل من سرد شده است...

[ پنجشنبه 10 بهمن1392 ] [ 11:24 ] [ محمّد ]

يا تمنّاي وصال تو مرا خواهد کشت

يا تماشاي جمال تو مرا خواهد کشت

باز در جلوه ناز آمده اي همچو نهال

جلوه ناز نهال تو مرا خواهد کشت

روز وصلست، تو در کشتن من تيغ مکش

که شب هجر خيال تو مرا خواهد کشت

چند پرسي که: تُرا زار کُشم يا نکُشم؟

جهد کن، ور نه خيال تو مرا خواهد کشت

شاه من، تا بکي اين سر ِکشي و حشمت و ناز؟

وه که اين جاه و جلال تو مرا خواهد کشت

گم شدي باز، هلالي، بخيال دهنش

اين خيالات محال تو مرا خواهد کشت

 

[ چهارشنبه 4 دی1392 ] [ 12:44 ] [ محمّد ]

بعد از شما به سایه ی ما تیر می زدند

زخم زبان به بغض گلوگیر می زدند

پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت

آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند

این مردمان غریبه نبودند، ای پدر

دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند

غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار

آتش به جان کودک بی شیر می زدند

ماندند در بطالت اعمال حجشان

محرم نگشته تیغ به تقصیر می زدند

در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان

بر عشق، چار مرتبه تکبیر می زدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن

هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می زدند

از حلق های تشنه، صدای اذان رسید

در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید

[ چهارشنبه 6 آذر1392 ] [ 18:19 ] [ محمّد ]
عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن
کی می توان صبوری
کی می توان نرفتن
گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست عشق زیباست
با یار بی قراری
از دوست درد ماند و از یار یادگاری
گفتی از روز سفر
گفتم از من مگذر
مجنون
لیلا
رفتی بی بال و بی پر...
[ سه شنبه 7 آبان1392 ] [ 0:7 ] [ محمّد ]

roya hayam ra dar kenare kasani gozarandam ke budand vali nabudand
hamrahe kasani boodam ke hamraham nabudan . vasileye kasani boodam ke hargez anha ra vasile gharar nadadam

 delam ra kasani shekastan ke hargez ghasde shekastane anha ra nadashtam  


 ...va eshgh

... sokuti ast dar barabare hameye inha





پ.ن: همه لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق، پناهی گردد ...

[ سه شنبه 16 مهر1392 ] [ 7:28 ] [ محمّد ]

ای که رفته با خود دلی شکسته بردی
اینچنین به طوفان تن مرا سپردی
ای که مهر باطل زدی به دفتر من
بعد تو نیامد چه ها که بر سر من
ای خدای عالم چگونه باورم بود
آن که روزگاری پناه و یاورم بود
سایه اش نماند همیشه بر سر من
زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من
رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام
رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام
رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا
رفتی و خیالت زمانی نمیکند مرا رها
ای به دل آشنا تا که هستم بیا
وای من اگر نیایی



پ.ن : ای کاش می دانستی که چقدر دلتنگ تو هستم،

ای نگارم

پ.ن : این روزا بد جوری دلم هواتو کرده

فقط می خوام ...

پ.ن : لعنت به این دل


[ دوشنبه 18 شهریور1392 ] [ 22:29 ] [ محمّد ]
اشک من هویدا شد ، دیده ام چو دریا شد

در میان اشک من ، سایه ی تو پیدا شد

موج آتشی از غم ، زان میانه برپا شد

تو بِرفتی وفا نکرده ، نگهی سوی ما نکرده

نکند ای امید جانم ، که نیایی خدا نکرده

به یاری شکستگان چرا نیایی؟

چه بی وفا، چه بی وفا، چه بی وفایی

اشک من هویدا شد ، دیده ام چو دریا شد

تو که گفتی اگر به آتشم کِشی ، 

وگر ز غصّه ام کُشی ، تو را رها نمی کنم من

نکُشته ام تو را زغم ، نه آتشت به جان زدم

که می کِشی ز من تو دامن...

اشک من هویدا شد ، دیده ام چو دریا شد

در میان اشک من ، سایه ی تو پیدا شد...

چرا بَرَم نمانده رفتی؟

به سوز غم نشانده رفتی

تو که گفتی اگر به آتشم کِشی ، 

وگر ز غصّه ام کُشی ، تو را رها نمی کنم من

نکُشته ام تو را زغم ، نه آتشت به جان زدم

که می کِشی ز من تو دامن؟

اشک من هویدا شد ، دیده ام چو دریا شد

در میان اشک من ، سایه ی تو پیدا شد ...


[ شنبه 9 شهریور1392 ] [ 1:21 ] [ محمّد ]

به نام خداوند بخشاینده ی مهربان


خدایا آیا چنان می بینی که پس از ایمان آوردنم به تو مرا عذاب کنى یا پس از دوستیم به تو مرا از خود دور کنى یا با امیدى که به رحمت و چشم‏ پوشیت دارم محرومم سازى یا با پناه آوردنم به عفو و گذشتت مرا بدست دوزخ سپارى؟ هرگز! از ذات بزرگوار تو دور است که محرومم کنى، اى کاش  می دانستم که آیا مادرم مرا براى بدبختى زائیده یا براى رنج و مشقت مرا پروریده؟ کاش مرا نزائیده و بزرگ نکرده بود و کاش مى‏دانستم اى خدا که آیا مرا از اهل سعادت قرارم داده و به مقام قرب و جوار خویش مخصوصم گردانده‏اى تا چشمم بدین سبب روشن گشته و دلم مطمئن گردد خدایا آیا براستى سیاه کنى چهره‏هایى را که در برابر عظمتت به خاک افتاده یا لال کنى زبانهایى را که به ثناگویى درباره مجد و شوکتت گویا شده یا مُهر زنى بر دلهایى که دوستى تو را در بردارد یا کَر کنى گوشهایى را که به شنیدن ذکرت در ارادت ورزى به تو لذت برند یا ببندى به زنجیر کیفر دستهایى را که آمال و آرزوها به امید مِهرت آنها را به سوى تو بلند کرده یا کیفر کنى بدنهایى را که در طاعتت کار کرده تا به جایى که در راه کوشش براى تو نزار گشته یا شکنجه دهى پاهایى را که در پرستشت راه یافته خدایا درهاى رحمتت را به روى یکتا پرستانت مبند و مشتاقانت را از مشاهده جمال دیدارت محروم مکن خدایا نفسى را که به وسیله توحید و یگانه پرستیت عزیز داشته‏اى چگونه به خوارى هجرانت پست کنى و نهادى را که با دوستى تو پیوند شده چگونه به حرارت آتشت بسوزانى خدایا پناهم ده از خشم دردناک و غضب بزرگت اى مِهرورز اى پربخشش اى مهربان اى بخشاینده اى داراى بزرگى و عظمت اى به قهر گیرنده اى پرده‏پوش نجاتم ده به رحمت خود از عذاب دوزخ و رسوایى ننگ (یا برهنگى) در آن هنگام که نیکان از بدان جدا گردند و احوال دگرگون شود و هراسها مردم را فراگیرد و نزدیک و مقرب شوند نیکوکاران و دور گردند بدکاران و به هر کس هر چه کرده است داده شود و ستم به ایشان نشود.






پ.ن : مناجات خمسه عشر

امام سجّاد علیه السّلام

[ دوشنبه 14 مرداد1392 ] [ 14:19 ] [ محمّد ]
آن را که غمی چون غم من نیست چه داندکز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند
وقتست اگر از پای درآیم که همه عمرباری نکشیدم که به هجران تو ماند
سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرسکاندوه دل سوختگان سوخته داند
دیوانه گرش پند دهی کار نبنددور بند نهی سلسله در هم گسلاند
ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوریدر آتش سوزنده صبوری که تواند
هر گه که بسوزد جگرم دیده بگریدوین گریه نه آبیست که آتش بنشاند
سلطان خیالت شبی آرام نگیردتا بر سر صبر من مسکین ندواند
شیرین ننماید به دهانش شکر وصلآن را که فلک زهر جدایی نچشاند
گر بار دگر دامن کامی به کف آرمتا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند
ترسم که نمانم من از این رنج دریغاکاندر دل من حسرت روی تو بماند
قاصد رود از پارس به کشتی به خراسانگر چشم من اندر عقبش سیل براند
فریاد که گر جور فراق تو نویسمفریاد برآید ز دل هر که بخواند
شرح غم هجران تو هم با تو توان گفتپیداست که قاصد چه به سمع تو رساند
زنهار که خون می‌چکد از گفته سعدیهرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند

[ جمعه 21 تیر1392 ] [ 18:43 ] [ محمّد ]
از غم دوست در این میکده فریاد کشم

داد رس نیست که در هجر رخش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم

شادیم داد، غمم داد و جفا داد و وفا

با صفا منّت آن را که به من داد کشم

عاشقم، عاشق روی تو نه چیز دگری

با هجران و وصالت به دل شاد کشم

در غمت، ای گل وحشی من ای خسرو من

جور مجنون ببرم، تیشه ی فرهاد کشم

مُردم از زندگی بی تو که با من هستی

طُرفه سرّی است که باید بر استاد کشم

سالها می گذرد، حادثه ها می آید

انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم



شاعر: سیّد روح الله موسوی




[ سه شنبه 14 خرداد1392 ] [ 22:32 ] [ محمّد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم


خدا دوست دار آشناست, عارف عاشق می خواهد
نه مشتری بهشت!!!!


مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما
به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم



نمی یابم تورا در دل, نه در عالم, نه در گیتی
کجا جویم تورا آخر من حیران,
نمی دانم


من ژولیده به آراستگی خندیدم!!!




صفا دارد شکست ساغر و تسبیح و پیمانه
بیا در مجلس مستان که بشکن بشکن است امشب
ببین که سجع و تشبیح و ردیف و قافیه مستند
بیا زاهد شرابی زن گناهش با من است امشب


خراب قّد آن یارم که عاشق پایکوبان پیش پای او نداند که کلّه یا سر ،کدامین را بیندازد...


در نمازت شعر می خوانی و می رقصی
دریغ/ جای این دیوانگی ها
گوشه ی محرای نیست

امکانات وب
> !-- Begin WebGozar.com Counter code --> влияет