راز دل ...
غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست ... 

چه کم شود زقد رعنایت اگر سراپایت

به نور مهتابی شبی ببوسم من

چه کم شود ز تاب گیسویت که چشم جادویت

به شوق و بی تابی شبی ببوسم من

ای وحشی نگه که چون آهو گریزانی

از حال اسیر چشمانت چه می دانی

در پیت دوصد شهر و دشت و در آمدم نبودی

بی خبر به هر کوی و رهگذر آمدم نبودی

به اشک من می خندد برق چشم عاشق سوزت

کجا توان بگریزم از نگاه عشق آموزت

پا به کوی من یک شب چون شود که بگذاری

باورم نمی آید از تو این وفا داری

به اشک چشم عاشق نظر چرا نداری

به آشنا محبت تو آشنا نداری

 

[ سه شنبه 25 شهریور1393 ] [ 11:1 ] [ محمّد ]

 

 

 

تا خنده ی تو می چکد از خوشه ی لب ها


بیـــچاره بمی هـــا و غــــم ِ نرخ ِ رطب ها

 

دنبال دو رج بافـــه از ابریشم مویت


تبریز شده قبر عجم ها و عرب ها

 

قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است


قنداق تفنگ همـــه مشروطه طلب ها

 

از عکس تو و بغض همین قدر بگویم ....


دردا که چه شب ها ...که چه شب ها...که چه شب ها...

 

قلیان چه کند گر نسپارد سر خود را


با سینــه ی پر آه به تابیدن تب ها ؟

 

گفتم غزلی تا ننویسند محال است :


ذکــــر قد سرو از دهن نیم وجب ها

 

[ پنجشنبه 16 مرداد1393 ] [ 12:53 ] [ محمّد ]

سیبی‌ست که باید بکشاند به گناهم

دامی که تو انداخته باشی سرِ راهم

«ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا»

من لال شوم از تو به غیر از تو بخواهم

با عقل، چه خوبی که نکردم، سرِ عشقی

از چاله درآوردم و انداخت به چاهم

یک عمر تو رفتی و من از راه رسیدم

خورشید سفر کرد و ندانست که ماهم

ای ابر! نکن، برکه ی دلمرده ای آن زیر

دل بسته به پیدا شدن گاه به گاهم

[ یکشنبه 15 تیر1393 ] [ 12:50 ] [ محمّد ]

دل من دير زمانی است كه می پندارد


"دوستی" نيز گلی است


مثل نيلوفر و ناز


ساقه ترد ظريفی دارد


بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد


جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد....

[ چهارشنبه 7 خرداد1393 ] [ 9:59 ] [ محمّد ]

هرچه کردم نشدم از تو جدا، بدتر شد

گفته بودم بزنم قید تو را، بدتر شد

مثلا خواستم این بار موقر باشم

و به جای "تو" بگویم که "شما"، بدتر شد

آسمان وقت قرار من و تو ابری بود

تازه، با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

چاره دارو و دوا نیست، که حال بد من

بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

گفته بودی نزنم حرف دلم را به کسی

زده ام حرف دلم را به خدا، بدتر شد

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت

آمدم پاک کنم عشق تو را، بدتر شد

[ جمعه 29 فروردین1393 ] [ 11:53 ] [ محمّد ]

هرگز این قصه ندانست کسی : 

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فروداشت، نمی گفت سخن

 نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من  برسر مهر نبود

 آه این درد مرا می فرسود

(او به دل عشق دگر می ورزد؟) 

گریه سر دادم در دامن او 

های هایی که هنوز  تنم از خاطره اش می لرزد

 بر سرم دست کشید

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم 

که دلش با دل من سرد شده است...

[ پنجشنبه 10 بهمن1392 ] [ 11:24 ] [ محمّد ]

يا تمنّاي وصال تو مرا خواهد کشت

يا تماشاي جمال تو مرا خواهد کشت

باز در جلوه ناز آمده اي همچو نهال

جلوه ناز نهال تو مرا خواهد کشت

روز وصلست، تو در کشتن من تيغ مکش

که شب هجر خيال تو مرا خواهد کشت

چند پرسي که: تُرا زار کُشم يا نکُشم؟

جهد کن، ور نه خيال تو مرا خواهد کشت

شاه من، تا بکي اين سر ِکشي و حشمت و ناز؟

وه که اين جاه و جلال تو مرا خواهد کشت

گم شدي باز، هلالي، بخيال دهنش

اين خيالات محال تو مرا خواهد کشت

 

[ چهارشنبه 4 دی1392 ] [ 12:44 ] [ محمّد ]

بعد از شما به سایه ی ما تیر می زدند

زخم زبان به بغض گلوگیر می زدند

پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت

آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند

این مردمان غریبه نبودند، ای پدر

دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند

غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار

آتش به جان کودک بی شیر می زدند

ماندند در بطالت اعمال حجشان

محرم نگشته تیغ به تقصیر می زدند

در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان

بر عشق، چار مرتبه تکبیر می زدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن

هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می زدند

از حلق های تشنه، صدای اذان رسید

در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید

[ چهارشنبه 6 آذر1392 ] [ 18:19 ] [ محمّد ]
عشق است و آتش و خون
داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن
کی می توان صبوری
کی می توان نرفتن
گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست عشق زیباست
با یار بی قراری
از دوست درد ماند و از یار یادگاری
گفتی از روز سفر
گفتم از من مگذر
مجنون
لیلا
رفتی بی بال و بی پر...
[ سه شنبه 7 آبان1392 ] [ 0:7 ] [ محمّد ]

roya hayam ra dar kenare kasani gozarandam ke budand vali nabudand
hamrahe kasani boodam ke hamraham nabudan . vasileye kasani boodam ke hargez anha ra vasile gharar nadadam

 delam ra kasani shekastan ke hargez ghasde shekastane anha ra nadashtam  


 ...va eshgh

... sokuti ast dar barabare hameye inha





پ.ن: همه لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق، پناهی گردد ...

[ سه شنبه 16 مهر1392 ] [ 7:28 ] [ محمّد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم


خدا دوست دار آشناست, عارف عاشق می خواهد
نه مشتری بهشت!!!!


مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما
به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم



نمی یابم تورا در دل, نه در عالم, نه در گیتی
کجا جویم تورا آخر من حیران,
نمی دانم


من ژولیده به آراستگی خندیدم!!!




صفا دارد شکست ساغر و تسبیح و پیمانه
بیا در مجلس مستان که بشکن بشکن است امشب
ببین که سجع و تشبیح و ردیف و قافیه مستند
بیا زاهد شرابی زن گناهش با من است امشب


خراب قّد آن یارم که عاشق پایکوبان پیش پای او نداند که کلّه یا سر ،کدامین را بیندازد...


در نمازت شعر می خوانی و می رقصی
دریغ/ جای این دیوانگی ها
گوشه ی محرای نیست

امکانات وب
> !-- Begin WebGozar.com Counter code --> влияет